مجموعة مؤلفين

205

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى )

بعد از ناهار ديدم هوا بحمدالله قدرى باز شد و بوران متوقف « 1 » شد ، توكل به خدا نموديم سوار شديم از كدوك بالا رفته ولى به‌زحمت زياد ، بعضى از مال‌ها به برف و آب يخ فرو مىرفتند ، بار مىافتاد ، پياده [ و ] سواره به صدمه و مرارت و باد و سرما كدوك را بالا آمده ، سرازير مىرفتم ، اسب نارنجى كه سوار بودم به برف فرو رفته از روى اسب افتاده ، سوار شدم . شجاع نظام عقب مانده بود كه از بنه توجه نمايد ، اسب آقا يوسف كه آبدارى زده بودندو عباس سوار شده بود ، زمين خورد ، پاى عباس در ركاب مانده ، اسب مى كشيد تا آن كه شخصى كه قاطر خودش هم زمين خورده بود ، مال خود را به حال خود گذاشته ، رسيد ، اسب عباس را گرفت ، پاى او را بيرون آورد و او را سوار كرد . و بعد رفت قاطر خود را بيرون آورد . آمديم تا اين كه قدرى به امام زاده مانده بود پياده شده ، اسبم را شجاع نظام گرفت اسب خودش را داد به ميرزا محمود ، با اسب گهر كه خودش سوار شده بود ، گرفته پياده قدرى راه رفتم بعد سوار شده به اسد آباد منزلى كه همه ساله منزل مىكرديم [ 5 ] منزل كرديم . عزيز مهتر عقب مانده بود ، يكى از توله‌ها هم در راه جامانده بود ، به صاحب خانه گفتم ، كسى را پيدا كن برود ، بلكه توله را بيابد ، نفرى هم چهار هزار [ دينار ] حق زحمت مىدهم ، آنها هم چون هوا مغشوش بود طفره زدند . قدرى مختصر ناهار گفتم ، شير آوردند ، جلوى بخارى گرم كردم ، ناهار آوردند . شجاع نظام و ميرزا محمود آمده نشسته مشغول به صرف ناهار بوديم . [ ملاقات با حاكم اسد آباد ] نواب مستطاب و الا مرات السلطان كه حاكم اسد آباد بود با اخوى ايشان ميرزا شريف خان وزير اسد آباد و سه نفر اجزا خود تشريف آورده ، ملاقات نموديم . بسيار دلتنگ بود از اين كه چرا نرفتم منزل ايشان ، منزل كنم اصرار زياد داشت همه را ببرد منزل خودشان ، بعد ديدم اسباب زحمت است عذر خواستم .

--> ( 1 ) . اصل : موقوف